تبلیغات
matalebe jaleb - گنجشک با خدا قهر بود...
لطفا نظراتتون رو به یاهو آیدی من بفرستیدafsh842@yahoo.com
http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ29-tYSXY_7gpK-MX3yEgfeAzyVu5EELACjXuyutGf1cxP-5U&t=1&usg=__Ol77nisyYRIgD81FGJ5GRq1lYsA=


گنجشک با خدا قهر بود…


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به

فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و

یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.


فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
 
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود

و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی

؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر

انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را

واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت

خدا را پر کرد...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط afsh 842
درباره وبلاگ
نظر سنجی
نظر شما راجع به این وب لاگ





نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی